تبلیغات شما اینجا قیمت سرور پرینتر اچ پی راهنمای خرید ویدئو پروژکتور اچ پی سرور سرور اچ پی سوئیچ شبکه سیسکو سوئیچ سیسکو یو پی اس فاراتل دوربین مداربسته سامسونگ دوربین مداربسته هایک ویژن دوربین مداربسته داهوا قیمت موبایل قیمت انواع گوشی قیمت گوشی پایین ترین قیمت گوشی بهترین گوشی برای موزیک بهترین گوشی برای سلفی بهترین گوشی برای بازی راهنمای خرید تلویزیون راهنمای خرید موبایل راهنمای خرید گوشی قیمت انواع تبلت قیمت تبلت لپ تاپ قیمت قیمت لپ تاپ قیمت لپ تاپ ایسوس سری x قیمت لپ تاپ ایسوس سری N قیمت لپ تاپ ایسوس سری v قیمت لپ تاپ ایسوس سری U قیمت لپ تاپ ایسوس سری K555 تور آنتالیا دیجیتال مارکتینگ بازاریابی دیجیتال مرکز خیریه چت باران ربات اینستاگرام
بستن تبلیغات [X]
کسلی...
تور مالزی

امروز اصلا حالم خوب نیست... هم خوابم میاد... هم سرم درد می‌کنه... هم گیجم...

یک هفته بود منتظر بودم سه‌شنبه زودتر از راه برسه و برم کلاس پیانو ، امروز با اینکه سه‌شنبه از راه رسیده، اما این همه حالم پر از بی حوصلگیه، پر از رخوت...

دیروز تولد مهسا دوست گلم بود و منم تصمیم گرفته بودم با همکاری دوستای دانشگاه سورپرایزش کنم...

مدت‌ها بود فکرش اومده بود توی سرم و خلاصه کلی برای هماهنگی، رزرو جا توی یه کافی شاپ خوب و خوشکل، کیک و ... داشتم فکر می‌کردم... تا اینکه بالاخره دیروز تولد برگزار شد و مهسا که فکرشم نمی‌کرد من بچه‌ها رو دعوت کرده باشم با این تصور که قراره فقط ببرمش یه کافی ‌شاپ تا همدیگه رو ببینیم، اومد و وقتی با بچه‌ها مواجه شد خیلی سورپرایز شد....

خیلی خوشحال شدم از اینکه تونستم دلشو شاد کنم... گرچه معمولا از من ازین کارا بر نمیاد و کلا دنبال برنامه‌هایی برای جمع کردن دوستان و ... نیستم.

بعد از تولد قرار بود با آقای همسر بریم تجریش که نشد... دلم می‌خواست شب رو بیرون باشم که بازم نشد... شام لازانیا درست کردم و خونه بودیم...

امروز هم اصلا حالم خوب نیست... خیلی بی حوصله و کسلم و خیلی بده که اولین جلسه کلاس پیانومو بعد از این همه مدت به این صورت دارم شروع می‌کنم...


بعدا نوشت: دیروز وقتی رفته بودم کیک بخرم، یه هو یه تعدادی از پسرایی که کودکان کارندو در حال فروختن فال توی خیابون ریختن دو رو اطرافم... منم عادت ندارم رفتار تندی با این جور بچه‌ها بکنم... لبخند زدم و گفتم من فال نمی‌خوام. اون‌ها اما انگار یه کیسه پول پیدا کرده باشن همه‌شون ریختن دورم و راهمو بستند... در نهایت مجبور شدم با اخم و کمی خشانت ازشون بخوام راهمو باز کنن.

یکیشون دنبالم اومد و کیف پئول بزرگ منم توی دستم بود. گفت برام غذا می‌خری؟ گشنمه... منم که زیاد از این مدل چیزا شنیدم خیلی واقعی گفتم پول ندارم... بعد دستشو آورد جلو و گفت کیفت به این بزرگیه... گفتم باور کن پول ندارم، خودمم نهار نخوردم، خیلی هم گرسنمه... حالا برو... یه نگاه بهم کرد و گفت گدا و نا امید شد و رفت...

خندم گرفته بود... از یه طرف هم کمی رفتم توی فکر... که کاش می‌رفتم و از کارتم براش نهار می‌خریدم... اما واقعا مشکل اون پسربچه فقط یه وعده نهار بود....

مشکل کودکان کار توی سرزمین من، کی حل می‌شه؟؟؟؟؟؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 144 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 7545
  • بازدید امروز :18
  • بازدید دیروز : 10
  • بازدید این هفته : 128
  • بازدید این ماه : 251
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 32
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه